خرید بک لینک
مبینا!!! تنها اسمی هست که هر روز و هر شب تو ذهنمه!

فقط یه اسم نیست! درواقع یه زندگیه! وجودم به وجود اون بستگی داره!

کسیه که هروقت نبوده شبش گریه میکردم!

چند ماه نبودش! منم چند ماه اشک! اومد باز! منم جون گرفتم! زندگی دوباره رو شروع کردم!

توی اون چند ماه که نبودش همه چیزمو باختم!همه چیِز!

خیلی بدیا در حقش کردم! خیلی اذیتش کردم...!

برگشتنش باز واسه چند روز بود...![لبخند]

دوباره رفت! خورد شدم باز...![لبخند]

الانم نزدیک سال تحویله! نزدیک به عیده! نزدیک به سال نو هست!

اما...

بدون تو!![لبخند]

هیچ گونه حس امیدی به این سال جدید هم ندارم!

بازم خودم میمونمو خودمو اشکام!
اصلا دوس ندارم این سال نو بیاد! اصلا!!!!!!!!!

بدون مبینا هیچیو نمیخوام ! هیچیــــــــــــــــــــــــــــ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این پی سی لعنتی ما هم که قاطی کرد و تنها چیزی که ازش توی پی سیم موند عکس عروسکشه که هروقت عصبیش میکردم اون طفلکو داغون میکرد [لبخند]

به امید برگشتنش[قلب]

لاو یو عشق من...![قلب][بوسه][لبخند][گل]

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم بزرگ ترین اشتباه؟

گفت عاشق شدن

گفتم بزرگترین شکست؟

گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟

گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟

گفت یک روز چشم های معشوق را ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟

گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگترین عشق؟

گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیباترین لحظه؟

گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا ؟

گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین آرزوت؟

اشک تو چشاش حلقه زد وبا نگاه سردی گفت مــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ


برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ

ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم خداحافظ

و این یعنی در اندوه تو میمرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟

خداحافظ،تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی


برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

...هـــــــــــــــــــــــی تـــــــــــــــــــــــو

...بــــــــــــــــــــــــی مـعرفـــــــــــــــت

!میدونــــــــــی با این دل صاب مرده ما چی کار کردیــــــــــــــ؟

!هان؟! میدونــــــی؟

!خیلیـــــــــــــــــــــــــ نامردیــــــــــــــــــــــــ خیلیـــــــــــــــــــــــــــ

مگه بهت نگفتم نرو!؟ مگه نگفتم بهت که اگه بری نفسم میگیره,زندگیم داغون میشه؟

!هان؟! مگه نگفتــم؟

!حالا برو واسه خودت خوش باش و هلاک شدنمو تماشا کن

!...حیف اون همه اشکی که بخاطر تو ریختم+

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

خدایا شکرت........

ما دیگر فقیر نیستیم!!!!!

دیروز پزشک آبادی گفت:چشمهای پدرم.. پر از اب مروارید است!

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند...

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم ...!

+ یکم "انسانیت" هیچ چیزی از ما کم نمیکند...!

++بشر یک "بودن" است و انسان یک "شدن".~>دکتر علی شریعتی ...!:)

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

من بچه بودم ، اونهم بچه بود همه چیز با یک شکلات شروع شد..من یک شکلات گذاشتم تو دستش..

اونهم یک شکلات گذاشت تو دست من..سرم بالا کردم ، سرش را بالا کرد..دید که من را میشناسه...

خندیدم .......

گفت : ...دوستیم ؟

گفتم : دوست ...دوست ...

گفت : ...تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا نداره !!!...

گفت : تا مرگ ؟...

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !..

گفت : باشه تا پس از مرگ ؟..

گفتم : نه ...نه ...نه .....تا نداره !

گفت : قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند یعنی زندگی پس از مرگ بازهم با هم دوستیم...

تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشیم ......

خندیدم گفتم : تو تا هر جا که می خواهی تا بذار ....اصلا" یک تا بکش از سر این دنیا تاآن دنیا......

اما من اصلا" براش تا نمیذارم...

نگاهم کرد من هم نگاهش کردم باور نمی کرد ....

میدونستم اون می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشه دوستی بدون تا را نمی فهمید

زندگی یعنی چکیدن همچون شمع از گرمی عشق آب شدن زندگی یعنی لطافت گمشدن در گرمی عشق

گفت : بیا برای دوستیمون یک نشون بذاریم...

گفتم : باشه ...تو بذار ...

گفت : شکلات ، هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من ...باشه ؟

گفتم : باشه قبوله .....

هر بار میدیدمش یک شکلات میگذاشتم توی دستش ....

اونهم یک شکلات می گذاشت توی دست من باز همدیگر را نگاه می کردیمو می خندیدیم یعنی اینکه دوستیم ...دوست ...دوست .......

من شکلات هایم را باز می کردم می گذاشتم تو دهنم ....تند ..تند ..میک میزدم...!

می گفت : شکمو. تو دوست شکموی من هستی ...

اونهم شکلاتش را می گذاشت توی صندوقچه کوچک قشنگ ...

می گفتم : بخورش.....بخورش.....

می گفت : نه تموم می شود می خواهم تموم نشود برای همیشه بمونه ...........

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدامش را نمی خورد ...........

من همه شکلات هایم را خورده بودم ...

گفتم : اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند آنوقت چکار میکنی ؟

گفت : مواظب شون هستم مطمئن باش ...

می گفت : می خواهم نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم....

ولی من شکلا ت هایم را می گذاشتم تو دهنم ...

می گفتم : نه ....نه .....نه ...

دوستی که تا نداره ...دیونه تو کدام کوهی که خورشید از دست تو می تابد چشم تو چشم ابر ایثار ..

که توی سینه تو خوابه

یکسال ...دو سال ....چهار سال ...هفت سال ......دهسال ......بیست سال حالا گذشته .......

او بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه ای شکلات هایم را خوردم اما اون همه ای شکلات هایش را نگه داشته...

اون آمده که امشب خداحافظی بکند....می خواهد برود ....بره آن دور دورا ...خیلی دور.....میگه میرم اما زود برمیگردم ....اما من که میدونم اون دیگه بر نمی گرده ......یادش رفت بمن شکلات بده من که یادم نرفته .....

یک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم این برای خوردنه ....بخورش و یک شکلات هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم : اینهم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچیکت ........

یادش رفته بود که اون یک صندوقچه داره برای شکلات هایش .....هر دو تا را خوردش......

خندیدم ...میدونستم دوستی من تا نداره ....میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه ....

خوب شد همه شکلا ت هایم را خوردم...اما اون هیچ کدامش را نخورده .....

حالا با یک صندوق پر از شکلات های نخورده ......چکار میکنه ........!!!؟

بعدش این آهنگ را براش زمزمه کردم .......

این دیگه فکر نداره ...

وقتی می شنوی می گم تو برو با من نمون ....

حتی اسمم را نیاور .....

اگر یک شب دیگه .....

زیر بارون قدم زدی .....

این را بدون که تموم فکر من .......

پیش تو بود ....پیش تو بود ...........

مثل تو .....توی زندگیم هیچ کس نبود ..........

هیچکس نبود ..........!!!!

در پایان این حکایت حقیر به این نتیجه رسیدم که دوستی های آدمیان در این برهه از زمان و در این دنیای خاکی و فانی دارای .....تا .....میباشد و بهترین و با ارزش ترین دوستی می تواند فقط با پروردگار متعال باشد که دوستی با خداوند با ارزشترین و بدون ..." تا .." است و دوستی داناتر و بخشنده تر و مهربانتر از او وجود ندارد ،پس سعی و تلاشمان این باشد که هر روز طناب این الفت و دوستی محکم تر از روز قبل شود.....

+ آشغالی بیش نبود...!

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

دلتنگی آمده تا بگوید به یادتهستم

اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلیدوستت دارم

حس و حال مرا خودت میدانی ،آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را خودت میدانی

تو خودت میدانی چقدر برایمعزیزی ،

خودت میدانی و اینگونه مثل منبه عشق دیدنم مینشینی

در لحظه دیدارمان چه عاشقانهنگاه میکردی به چشمانم

وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفسمیگیرد این قلب خسته ام

وقتی فکر میکنم به تو راداشتن،با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم

تو مرواریدی هستی پنهان دراعماق قلب زندگی ام

که زیبا کردی با حضورت زندگیمرا ،

عاشقانه کرده ای صحنه بی پایانلحظه های تو را داشتن را

دلتنگی آمده تا بگوید همیشه درقلب منی

عشق تو در دلم غوغا کرده تابگویم تا ابد مال منی

ناز نگاه تو ، هنوز برق نگاهزیبایت نرفته از روبروی چشمهایم

هنوز گرمی دستهایت ،گرم نگهداشته دستهایم را

هنوز احساس میکنم در کنارمی بااینکه تو آنجا مثل من به انتظار آمدن دوباره منی!

نفسهایم آمده تا بگوید به عشقتو است که زنده ام

احساسم آمده تا بگوید به عشق تواست که این شعر عاشقانه را برایت نوشته ام...

+ بهش گفتم برگرد ولی اون با تمام بی رحمی گفت نـــــه!!! مگه یه آدم چقدر میتونه دلسنگ باشه!؟!؟ منتظرتم 3>

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

مینویسم پاک میکنم!

گریه میکنم پاک میکنم!

میشکند بازسازی و پاک میکنم!

کثیف میشود پاک میکنم!

کلا پاک میکنم! از یاد میبرم!

ولی...! تا کی...!

این پاک کردن ها تا کی...! این از یاد بردن ها تا کی...!

تا کی نتوانم حرفهایم را بزنم و موقع نوشتن بازم پاک کنم...!

تا کی گریه کنم و پاک کنم اشکهایم را...!

تا کی این دل صاب مرده ما بشکند و باز هم بازسازی و پاک کنم...!

تا کی خودم را زمین خورده ببینم و بازم پاشم و پاک کنم و از نو شروع کنم...!

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا...!

تو هم خیلی وقته منو تنها گذاشتی...!

توهم مثل خیلیا که مهم بودن واسم Delete+Ignore کردی...!

ولی تو وجودم بودی...! تو از همه چیزم خبر داشتی...! تو درکم میکردی...! میدونستی دردم چیه...!

تو دیگه چرا...!

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا...!

همه چیز رو به راه است و خوب

تنها..تنها..دل ما دل نیست...!

+ M.G.H_95 تو هم...! این بود جواب این همه...! مرسی

++ بازم حرف همیشگیم...! بهترین راه واسه رهایی از این مشکلات مرگه...! جاست مرگ...!

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

یادم باشد به کسی حرفی نزنم که ناراحت شود

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراهه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد روزو روزگار خوش است

همه چیز رو به راه است و خوب

تنها..تنها..دل ما دل نیست...!

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

وقتی کسی حالش بده بهش نگید
ای بابا اینم می گذره ،
نگید درست می شه،
نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش
نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.
... براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.
از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.
وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.
شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید
براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.
بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.
هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.
فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.
شما جای اون آدم نیستید.
شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.
پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.
بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.
اگه دلش خواست خودش حرف می زنه.


برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 15:27

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50

تا زنده بود ، تا زماني که چشمهايش از زندگي سرشار بود ، فقط يادگار چشمش مرا شكنجه

ميداد ، ولي حالا بي حس و حرکت ، سرد و با چشمهاي بسته شده آمده خودش را تسليم من
کرد با چشمهاي بسته!

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50


2320e397

پادشاه فصل ها پاییز نیست

آسمان دلگیر ابر ها پریشان

آسمان غم آلوده ابر ها گریان

پادشاه فصل ها پاییز نیست

فصل بی برگی فصل مرگ

فصل تنهایی فصل غم آلود

پادشاه فصل ها پاییز نیست

همه جا غم آلوده

زندگی پایان رسیده

پادشاه فصل ها پاییز نیست

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50



وقتشه ،وقتشه رفتن،وقتشه

وقتشه،از تو گذشتن وقتشه

مهلت تولد دوباره نیست

مردن دوباره من وقتشه

دیگه دیره واسه گفتن

این کلام آخرینه

فرصت ضجه نمونده

لحظه های واپسینه

دیگه با عاطفه دشمن

واسه دلتنگی رفیقم

توی شط سرخ نفرت

بی صدا ترین غریقم

من عروسک کدوم بازی وحشت

من عروس قحطی کدوم تبارم

که مثل تولد فاجعه سردم

که مثل حادثه آرامش ندارم

سردو ساده و شکسته

آینه ی قدیمی ام من

با چراغ و گل غریبه

با غبار صمیمی ام من

می مونم زیر هجوم

سنگی آوار کینه

واسه بازیچه نبودن

آخر بازی همینه



برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50



هرکس دیروز مرا دیده جوانی شکسته نا خوش دیده است

ولی امروز من

پیر زنی قوزو میبیند با موهای سفید ،چشمهایی واسوخته

و لبی شکری

من میترسم از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کنم

در آینه به خودم نگاه بکنم ...


برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50

آیا مقصودم نوشتن وصیعت نامه است ؟

هرگز ،چون نه مال دارم که بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد

وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برای من کوچکترین ارزشی داشته باشد

آنچه که در زندگی بوده است از دست داده ام

گذاشتم و خواستم از دست برود ....

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50


من همیشه گمان میکردم خاموشی ها بهترین چیز هاست ،گمان میکردم

که بهتر است آدم مثل پوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند

ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد

من هیچ مایل نیستم لاشه خود را نجات بدهم ......

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50


ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50

فراموش می کنم

فراموش می کنم تقدیری را که با تو رقم خورده شد

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

فراموش می کنم دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد

فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

فراموش می کنم

فراموش می کنم

زندگی!

دوست!

تو....

همه چیز را فراموش می کنم

من می توانـــــــــــــــــــــــــــــــــم...

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50

از ته دل میخواستم و آرزو می کردم کهخودم را تسلیم خواب


فراموشی بکنم . اگر این فراموشی ممکنمیشد ، اگر


میتوانست دوام داشته باشد ، اگرچشمهایم که بهم میرفت


در وراء خواب آهسته در عدم صرف میرفتو هستی خودم


را احساس نمی کردم ، اگر ممکن بود دریک لکه مرکب ،


در یک آهنگ موسیقی با شعاع رنگین تمامهستی م ممزوج


میشد و بعد از این امواج و اشکالآنقدر بزرگ میشد و میدوانید

که بکلی محو و ناپدید میشد بآرزوی خودرسیده بودم

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 13:50


سلام ...

آخرین کنسرت زمستانی سال 91 در سالن میلاد نمایشگاه بین المللی تهران به اولین اجرای رسمی مجید خراطها با حضور چشم گیر هواداران او تبدیل شد
این کنسرت در حالی آغاز شد که به هنگام اجرای اولین قطعه تشویق بی نظیر تماشاچیان به صورت ایستاده سالن غرق در شور و شعف کرد .
قطعات اجرا شده در این کنسرت به رهبری مجتبی لطیفی صورت گرفت , ضمن اینکه قطعه "دیگه میرم" با تک نوازی پیانو و خدانگهدار با تک نوازی گیتار توسط خود مجید خراطها مورد استقبال بی نظیر حضار قرار گرفت


از نکات بارز این کنسرت تشکر ویژه مجید خراطها از پدر و مادر و برادر خود بود که تشویق بی نظیر هواداران را در پی داشت .
تهیه کنندگی این برنامه توسط شرکت فرهنگی و هنری سلفا به مدیریت آقای مجید طوسی انجام گردید .


.

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 12:54





عضویت در کانون هواداران مجید خراطها با یک SMS :

برای عضویت

نام و نام خانوادگی:

محل سکونت:

تاریخ تولد:

خود را به شماره زیر SMS کنید،

سامانه پیامکی جدید: 3000480480

و با این عضویت پیامکی، در کانون هواداران مجید خراطها از اخبار کنسرت ها و خبر های دیگر مرتبط با مجید خراطها مطلع خواهید شد،

و مطالب ارسالی شما به سامانه ی پیامکی توسط شخص مجید خراطها خوانده خواهد شد،

و در مصاحبه 7 مهر 90 مجید خراطها از SMS های ارسالی شما به کانون هواداران نیز تشکر کرده بود.

و پس از عضویت تا قبل از 24 ساعت یک SMS خودکار حاوی تایید عضویت دریافت خواهید کرد،

توضیحات: این خبر در مرداد ماه 90 از سایت هواداران منتشر شده بود،
و دلیل تکرار این مطلب اضافه شدن شماره سامانه ی پیامکی جدید هست که به تازگی راه اندازی شده است.

این خبر توسط مدیر برنامه های مجید خراطها آقای اسماعیل قاسمی در اختیار سایت هواداران مجید خراطها قرار گرفته است.

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 12:54

آلبوم تنها ترین تنها

1_ می دونم بر نمی گردی

2_ نفرین

3_ یکی بود یکی نبود

4_ لحضه آخر

5_ تک ستاره

6_ تنها ترین تنها

7_ قلب تو دریاست

8_ وقتی دلت میگیره

9_ تو عاشقی پیچوندمت

10_ نت NOT

------------------------------------

آلبوم زخم زبون

1_ پاییز

2_ نمی دونی نمی تونی

3_ بی نشون

4_ مسافر

5_ زخم زبون

6_ بگی نگی

7_ پرنسس Prances

8_ نفرین

9_ باورم کن

10_ گل خشک

11_ حرف آخر

12_ مسافر (کنسرت)

------------------------------------

آلبوم وداع

1_ بی وفا

2_ روز جدایی

3_ مواظب خودت باش

4_ دلتنگی

5_ تسلیت قلب صبورم

6_ فردا

7_ دریا

------------------------------------

آلبوم آواره

1_ اینو زدم تا بدونی

2_ آواره

3_ دیگه مجبور نیستی

4_ قسمت نبود

5_ تو دیگه داغونم نکن

6_ خاکم نکنید

7_ قرار تنهایی ما

------------------------------------

آلبوم کنسل Cancel

1_ کنسل Cancel

2_ نقطه چین

3_ خداییش

4_ خدا حافظ گل نازم

5_ همخونه

6_ چه مرگمه

7_ خدا کاری بکن

8_ با کی صحبت می کنی

9_ نمیزارم که برگردی

------------------------------------

تک آهنگ ها

1_ خدا نگه دار عزیزم

2_ دلیل رفتنت

3_ دوست دارم

4_ تموم حرفام

5_ رمیکس

جنجالی ترین و احساسی ترین آهنگ سال منتشر شد.
آهنگ جدید و فوق العاده زیبا و شنیدنی مجید خراطهـــــــا به نام شکستی بالمو با سه کیفیت

Download 320

Download 128

Download ogg

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 12:54

جایت را با دیگری پر می کنند

احساس… سیری چند؟؟!
آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا!
دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت
دلبستــن شـــان غریـــب است
و رفتــن شان
آشنـــا…!

❤❤❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤

تحویل نمیگیرم…!!
سالی را

که بدون حضور تـــــــــــو تحویل شود…

❤❤❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤

بهار ثانیه ثانیه از راه میرسد
و اینجا کسی هست که به اندازه

تمام شکوفه های بهاری دوستت دارد . . .

❤❤❤❤ ❤❤❤❤ ❤❤❤❤

در این نوروز باستانی خیال امدنت

را به اغوش خسته می کشم . . .

دوستان عزیزم عیدتون مبارک

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 10:37

از عشـــــــــــق سرودها بســــازییم و بســــراییم برای هم

بیـــــــا و بهــــــــــــانه زنــده بودنم باش

بیـــــــــا و مرا بنشــــــــــــان در برتــــــــــــــ

و برایــــــــــم از لحظــــــــــه های بـــودن سخن بگو

دســــــــــتم را بگیر؛مقصــد نزدیــــــــــک است

ای همســــــفر من در جاده عشــــــــــــــق

با تـــــــــــو می رســــــم به حجـــــــم سبز خدا


آســــــمان را با همه ســــــــــــتارگانـــــــش دوســــــــــت دارم

اما من؛هر شـــــــــب به شـــــوق آن ستاره

که دیده نمیشود به آســمان مینگرم

می دانـــــم که روزی پیــدایش خواهـــــــم کرد


[تصویر:  mdxnhsp6lrubmmvd28rs.jpg]

چه نـــــــــــرم ولطــــیف می رویــــددرجهـــــــان اندیشه ام

تن پـــوش آبی آرزوهــــــایت و چه بی قرارند

در نوازش بـاد گیســــــوانت

گونــــــــــه هایت ژرفای آســـــــمانی اســت

که بی هـــیچ ستـــآره تو را درخشـــــید

و چه زلال....

چشمــــه هایی که تو را جوشـــید

[تصویر:  zuexg0tlytd7rz7e1mrq.jpg]

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 10:37


تو را با غِیر میبینَم صَدایَم دَر نَمی آیـَد...

دِلَم میسوزَد و کاری زِ دَستَم بَر نَمی آیـَد..

شِکَستَم ؛ بادِه خوردَم ؛ خون گِریستـَم؛کـُنجی اُفتادَم

تـَحَمُل
میرَود اَما شَبِ غَم سَر نـَمی آیـَد





تو را مَن چـَشم دَر راهـَم نه مِثلِ شِعر نیمایی
شَب
اهِنگام و دَر ماتـَمِ میانِ خواب و بیداری

تو را مـَن چـَشم دَر راهَم سَحَر پـَهلویِ نیلوفَر

کِنارِ بَستَر شَب بو ؛تو هَم اَز شَرق می آیی

هَمیشِه با خودَم هَستی مِیانِ چَشم و دَر سینـِه

تو را هَر لَحظهِ می فَهمَم؛ تو یـِک اِحساسِ زیبایی

عَزیزَم کاسهِ چَشمَم سَرایت وای کَم گُفتـَم

تـَمامِ هَستی ام اَز تو؛ تو کِه یـِک قِسمَت اَز مایی





اَگَر دَر شَهر غَریبی باشَم..

میخواهَم غُربـَتَم را با تو قِسمَت کُنَم

اَین هَمهِ دِلتـَنگی وَ تـَنهایی

تو نوري.تو نـَوید سَپیدهِ ای دَر قَلبِ مَن

تو تـَنها مُسافری هَستی کِه دِلتَـنگی اَم را با خود خواهی بـُرد

وَ حالا کِه نیستی..

برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 10:37

نِگاهَت را اَز مَن نَگیر بــِه چِشمانَم نَگاه کُن...

بِبین هَنوز تَصویر تو دَرآینهِ چِشمانَم حَک شُده اَست..

عکس های عاشقانه و رمانتیک سری سوم زمستان 1391

شِعرهایَم راویانِ خوبی بَرای بَیانِ دِلتَنگی هایَم نیستَند....

شایَد چِشم هایَم بـِهتَر بـِتَوانَند دِلتـَنگی اَم را مَعنا کُنند

کاش لَحظهِ هایِ تو خالی اَز مَن نَبود...

کاش بَرایَت مانَند نَسیمی رَهگُذَر نَبودَم..

کاش مِثل نَفَسهایَت هَمیشِه دَر کَنارَت بودَم....

عکس های عاشقانه و رمانتیک سری سوم زمستان 1391

آن لَحظهِ کِه دَستِ سَرنوشت مَرا با تو آشنا کَرد...

گُمان میکَردَم فَقَط لَحظهِ هایَم را بـِبازَم..

اَما اَکنون هَمه چیز را باختَم مَن تورا نیز باختَم....

بیا دَستهایَم رابـِگیرشایَد پـِیوَند دَستهایمان

پُلی باشَد بَرای پـِیوَند دوباره قَلبهایـِمان

عکس های عاشقانه و رمانتیک سری سوم زمستان 1391

شَب چِشم هایَم را بــِه اُمید دیدَنِ تو میبَندَم...

مَن هَمیشِه تو را دَر ماوَراءِخیال جایی کِه هیچکَس..

هیچ چیز حَتی غُرورَت نِمیتَوانَد اَز مَن بـِگیرَد دارَم...

تو هَمیشِه هَمراهِ هَمیشِگی لَحظهِ هایِ دِلتَنگی وَتَنهایی مَن هَستی

[تصویر:  b9yunajolexlmj827vs3.jpg]

بازهَم حَسرَت زَده وَ دِل شِکَستِه دَر اِنتظارِ دیدَنِت هَستَم...

کِی میایی اَز سَرزَمین نَخل و آفتاب

اِی گَرما بَخش لَحظِه هایِ تَنهایی وَ دِلتَنگی اَم

انتظار

رَفتَنِ تو پایانِ قِصهِ مَن وَ آغازِ دِلتَنگی هایِ مَرا مَعنا میکُنَد...

مَن تازِه شُروع شُدِه اَم مـگذار تَمام شَوَم....

مَرا دَر مِهمانخانِه قَلبت بـِه یـِک فِنجانِ عِشق وَ مُحَبَت دَعوَت کُن....


برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 10:37

گُریزی نیست اَزسوختَن وَ مَن دَرماوَراء یِک نَگاه؛

دَر پیله ای سوزان تَر اَز خورشید ؛

بَدین سان بی صَدا دَر خویش می سوزَم.

وَ ازآثارسوختَن دَر میان حَدقهِ چِشمانِ تو

با حَسرَتی تَبدار سُرود تازه ای اَز عشق می سازَم.

مَن اَز نَقش تَبَسُم های زَخمی بَر لَبانَم؛

وَ از عُمق جَراحَت های اِحساسَم ؛

کِه اَز زیبایی چِشمانِ تو دَر شِعر مَن بَرجای ماندِه؛

بَرای روح مَغلوبَم هَزاران واژه زَخم خوردِه وَ

مَجروح می سازَم.

مَن اَز آغازِ شَب تا مَرز صُبح؛

با آیـِه هایِ عِشق دَر خَلوَت تو را با شِعر می خوانَم.

تو را تِکرار کُنان بَر دَفتَرَم تَرسیم می سازَم.

وَ اَزمَفهوم نام تو ؛دَر آن تاریکی ممتد

هزاران شُعله کوچک وَ هزاران روشنَک

بایادِ تو دَر قَلبِ شَب تَصویر میسازَم.

وَ انگاه بی رَمَق باروشنَک هایِ خیالی

تاسَحر بیدار می مانَم.

وَ من بی وَقفه تو را با شِعر می خوانَم.

تو را دَر لَحظهِ دِلتَنگی وَ تَردید

دَرون شِعر هایَم می یابَم.

وَ این راهیست بَرای لَمس تو؛

میان واژهِ های بالغ اِحساس. ...


برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 10:37


دَردِ دِل هایَم تو را آزُردِه خواهد کَرد،

چِهرهِ ات با طَرح لَبخَند هَمیشِه دِلنشین تَر اَست


این روزها پُر است اَز دِلتَنگی ها وَ پَریشانی ها

این روزهاپُراست اَزتَپش های مُداوم قَلبی کِه دارَد اَزپامی اُفتد اِنگار

اِین روزها هَمه اش تَنهایی ست،

هَمه اش بارانی ست، ...


آرِزوها هَمیشِه بــِه اُمید می آیَند وَ بــِه اُمید می میرَند

آرزوها هَمیشِه طَرح کَمرَنگی هَستَند

اَز اُمیدها، اَز اِنتِظارِ شُدن ها


وَ نَویدی هَستَند اَز تـَلاش ها

عَزیزَم می دانی کِه این روزها...

آرزوهای مَن دارَند رَنگ پاییز می گیرَند؟

اُمید هایَم پَرپَر می شوَند

وَ پاهایِ تـَلاشَم بــِه رَفتن سُست می شوَند؟


آیا می دانی کِه اِین روزها

بیش اَز هَر لَحظِه دیگَـری بــِه تو مُحتاجَم؟


بــِه بودَنِت، بــِه گُفتَنِت، بــِه شَنیدَنِت،

بــِه خَندِه ات، بــِه گِریــِه ات، بـــِه عِشق وَرزیدَنِت


بــِه دُعاهایِ فَراموش شُدِه ات حَتی؟ ...

اِین روزها مُشتی اَز خَروار هَمِه روزهاست

اِین روزها نِشانِه ایست کِه باوَر کُنیم بَهار دَر راه اَست

اِین روزها نِشانِه ایست کِه باوَر کُنیم می شَوَد

طَرحی کشید اَز باغی دَر آیَنده


اَما چرا اِین روزها هَمه اش زمستانی ست؟

چِه شُد کِه این روزها هَمه اش کابوسی ست به چَشم خواب ما؟

اِین روزها دِلم گِرفته اَست،

به سان آدَمی که هَمه ی عُمر دَر خواب بوده اَست


هَمه ی جُملِه ها اِنگار مَعنایِ دِیگَری داشتِه اَند...

اِنگار مَعنایِ دِیگَری دارَند


هَمه حَرف ها اِنگار شُعارهای اِنتَخاباتی بودِه اَند...

حالا اِنگار هَمِه اَش قُدرَت طَلَبی ست...

اِین روزها دِلَم می خواهَد بِدانم اِینجا هَم آیا حَق گَرِفتَنی است؟

اِین روزها دِلَم می خواهَد بِدانَم

کُجایِ پَهنایِ نِگاهِت ایستادِه اَم؟


اِین روزها بیشتَر اَز هَر لَحظِه دوستَت دارم

اَما دِلَم می خواهَد بــِدانَم چِرا "دوستَت دارم"ها گُفتَنی نیست؟

دِلَم می خواهَد بــِدانَم اِین سُکوت ها یَعنی چِه؟

دِلَم می خواهَد بــِدانَم اِین روزها چِرا اِین روزهاست؟!


برچسب: نویسنده: میثم تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 10:37

صفحه بندی